من امتحانم رو ۵۸ شدم از ۶۰ نمره آخه نمیدونستم معدن در کوهپایه است نه در قله کوه
دو سه تا اشتباه دیگه هم داشتم
ولی اگه نمره های دیگم بیست بشه اونم برام ۲۰ میزاره
فردا امتحان ندارم
الان تو شرکت دایی پیمان بابای غزل هستم
اونا رفتن تهران غزلو با خودشون نبردن
غزل پیش مامان منیژش هست
بابابزرگ با خانوم هوشیار با مامانم تو شرکت هستن بچه های شرکت همه رفتن
ما پنجشنبه با مامان رفتیم تولد آیناز
من با غزل و سینا و نرگس خیلی بازی کردم
دیروز جمعه بود ما هیچ جا نرفتیم
چون مامانم با من علوم کار میکرد
تازه تو اینترنت یک سایت برای علوم پیدا کردیم که از روی اون خوندیم
دیشب هم من زود خوابیدم ساعت ۸
امروز صبحانه خوردم
چون بابام گفت قوی بشم امتحانامو خوب بدم
اول رسا:
سلام به همه .
امروز می خوام علوم بنویسم.
مشهد چند روزه هوا بارونیه.
من دیروزساعت ۵ بد از ظهر خوابیدم ساعت ۵ صبح بیدارشدم.و نزاشتم مامان و بابا بخوابن
دیروز صبح زود با مامانی اینا و دیگرون رفتیم کنار باغ حاجی بابا توت خوردن
چند تا عکس هم مامانم از من گرفت که اینجا می ذاره
بابا حمید مثله همیشه با ما نیومد بیرون شهر
ولی امروز قول داده اگه مشقامو تا ساعت ۴ونیم تموم کنم از شرکت که اومد مارو ببره طرقبه چون هوا خیلی خوبه
حالا می خوام براتون شعر بنویسم
یه توپ دارم قلقلیه سرخ و خراب و گلیه
می زنم هوا پایین می ره همش توی زیرزمین میره
من این توپو نداشتم سیبیل باباموکشیدم
بابام بههم هدیه داد یه توپ قلقلی داد
خوب گفتم
حالا نوبت مامانه :
اول از همه مامانای خوب کوچولوهایی که نمی تونن بنویسن و بعد هم از همه دوستهای عزیزی که می آن و وبلاگ رسا جون رو می خونن و اونو خوشحال می کنن تشکر می کنم .
رسا تو چند روز یه عالمه دوست کوچکتر و بزرگتر از خودش پیدا کرده
الان پسرم داره درسهای علومش رو می خونه آخه اولین امتحانش شنبه علوم هستش
از من می پرسه چند تا دانه خوراکی را نام ببر ؟ میگم خودت بگو ؛ می گه پسته بادام
بهش کمک کردم گفتم مثلا لوبیا نخود .... حالا تو چند تا بگو
گفت: لواشک ساندیس
گفتم نه مامان جان اینا نمیشه گفت خودت گفتی اینا هم خوراکیه گفتم آره خوراکیه ولی دونه خوراکی که نیست
اونم گفت آها... رانی می شه دیگه؛ آخه رانی توش دونه داره !!!!!!!!
حالا شما فکر می کنین علومش بیست بشه !؟
من رسام
عکسام خوشگل بود ؟
خوشتون اومد
بگین قبل از آرایشگاه خوشگل تر بودم یا بعد از آرایشگاه ؟
امروز دوشنبه ست امروز ساعت ۶ صبح بیدار شدم داروهامو خوردم آخه مریضم بعد رفتم مدرسه
امروز من ۱۱ کتاب داستان برای خانم کاهانی خوندم و یک آب پاش جایزه گرفتم با ۱۱ برچسب هزار و سیصد آفرین
هر روز ما زنگ آخر کتابخونی داریم
فردا می خوام ۹ تا کتاب ببرم
مامانم همش برام کتاب می خره




رسا هنوز نمیتونه اونجوری که باید وبلاگشو هدایت کنه و من از امروز تصمیم گرفتم تا مدتی کمکش کنم تا خودش کم کم راه بیفته سه پست قبلی رو پسرم خودش نوشته بود
البته رسا همه پستها رو کنار من میشینه و با هم مطلب می نویسیم .
۱۰ روزه دیگه امتحانهای رسا شروع میشه و بعد از دادن ۴ امتحان پشت سرهم از ۲ خرداد تعطیلات تابستونیش شروع میشه ![]()
تمام تلاش رسا برای اینه که بتونه مثل ترم اولش معدل بیست بیاره تا بابا حمید براش سونی بخره
شاید هم بعد از امتحاناش با هواپیما تنهایی بره شمال پیش بابا دریا و مامان دریا
مامان دریا و بابا دریا اسمیه که رسا روی مامان بزرگ و بابابزرگ پدری اش گذاشته آخه اونا تو شمال کشورن شهر لنگرود و دریا دارن![]()
مامان دریا و بابا دریای رسا عید که می خواستیم از اونجا برگردیم مشهد با ما اومدند مشهد برای زیارت و.. بابا دریا روزی که می خواستن برگردند حالش بد شد و قلبش گرفت و بردیمشون بیمارستان و بخاطر همین مریضی تا ۵ اردیبهشت مشهد بودن بیچاره بابا دریا همش بیمارستان بود و رسا رو بیمارستان بزور راه میدادند تا بابا بزرگشو ببینه
بعد از امتحانهای رسا اگه بابا حمید تونست مرخصی بگیره خودمون با ماشین پیششون میریم وگرنه رسا تنهایی با هواپیما میره دریا و...![]()
دیشب خونه مامانی اینها مهمون بودیم خونواده زندایی حسن اومدن مشهد برای عروس و داماد خرید کنن
رسا هرکار کرد نگین با رسا بازی کنه نگین میگفت نه
نگین خواهر کوچولوی نسیم هست و کلاس دومه امروز تولدشه و شب می خوایم بریم طرقبه تولد
رسا دیشب خیلی شلوغ کاری کرد بقول باباش وحشی شده بود و باید یکی کنترلش می کرد !!!!![]()
البته برای یک پسر بچه ۷ ساله این شیطونیها طبیعیه تقصیر مال ما بزرگترهاست که حوصلمون کمه
الانم رسا و بابا می خوان برن آرایشگاه خوشگل کنن دو تا عکس یکی قبل ار ارایشگاه و یکی بعد از آرایشگاه تو پست بعدی می ذاریم.
فعلا تا بعد ![]()
این عکسم یک روسری بامزه بود
سلام غزلا
دیروز ما رفتیم استخر تو رو نبردیم
واسه اینکه همه پسرا بودن
منو در استخر استانقدس راه ندادن رفتیم استخر ارمغان
کاش تو هم میامدی
با مامان راحله
امروز من با مامانم مشق نوشتم یک کتاب ؛ کتاب "یک تجربه خوب "
فردا من و بابام و دایی پیمان و بهزاد به استخر می رویم من باید زیاد غذا بخورم تا قدم بلند شود مرا به استخر استان قدس راه بدهند
ما هر روز زنگ اول دیکته داریم به غیر از پنجشنبه و سه شنبه
سه شنبه هر زنگی که می آید یک چیز داریم اول زبان دوم قرآن بعد معلم خودمان بعد آقای خط
ساعت چهار دوستم محمد جواد به خانه مان زنگ زد و گفت بیا برویم دوچرخه بازی کنیم ولی من گفتم دارم وبلاگ می نویسم و گفتم ده دقیقه دیگر می آیم حالا باید زود بنویسم و بروم پیشش آخه من قول داده ام و مرد است و و قولش .
من بچه خوبی هستم
من در کلاس اول درس می خوانم
دیروز روز معلم بود
اسم من رسا است
من با غزل و محمد جواد دوست هستم
من بچه باهوشی هستم
من از ساعت ۸ تا ساعت ۱۲ در کلاس اول در مدرسه رضوی درس می خوانم
امروز ورزش داشتیم
امروز نقاشی داشتیم
ما برنده شدیم ولی قبول نشد یکبار باختیم یکبار هم ۰-۰
من شش ماه در کلاس اول درس می خواندم حالا باسواد شدم
من کتاب داستان می خوانم :
اتومبیل ، جوجه های زیره ای ، یار هم در کنار هم ، عیسی ، خروس زرنگ و موشهای بازیگوش
کتاب می خوانم
امروز پنج شنبه است
پدرم در تابستان می خواهد برایم سونی بخرد
محمد جواد همسایه ما است در مدرسه من هم هست
هر روز یک ورقه ریاضی خانم کاهانی به ما می دهد
![]()




