

این اسبها رو ببینین چقدر اینجا باصفاست من سوار این اسبها شدم ولی عکس نگرفتیم
اینجارو بهش میگن سل دیوشل :


اینم منم کنار همون اسبها :

پشتم شالیزاره برنجه :

این عکسها هم در پارک زیبای شهر لنگرود گرفته شده :





حالا عکسهای من تو لاهیجان (شیطان کوه) :




راستی دقت کردین من همش کلاه سرم بود ![]()
میدونید چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟
لطفا چند تا نظر بدین تا من براتون علتشو بگم ![]()
تو پست بعدی حتما با چندتا عکس موضوع رو می فهمین ! ![]()
خاطرات سفر ما به شمال :
روز چهارشنبه شب ساعت ۸ از مشهد رفتیم بطرف فاروج خونه ددی ساعت ۹.۵ شب رسیدیم شب من پیش جواد و مامانش اینا خوابیدم من تاساعت ۱۲ بیدار بودم و نمگذاشتم هیچکی بخوابه آخه خیلی ذوق کرده بودم و خوشحال بودم
فردا صبحش راه افتادیم
ظهر ساعت ۱۲ علی آباد کتول ماشینمون خراب شد
بابا بردش تعمیرگاه باید صفحه کلاج عوض میکرد
هوا خیلی گرم بود ما از گرما داشتیم می مردیم من و مامانم رفتیم رستوران غذا خوردیم ولی بابای بیچاره همش پیش ماشین بود
ساعت ۴ ماشین درست شد و ما با سرعت بطرف لنگرود رفتیم
من بیشترش رو تو ماشین خواب بودم
ولی از محمودآباد به بعد که جاده تو شبش خیلی قشنگ شده بود بیدار شدم پیش بابا جلو نشستم مامان رفت عقب ماشین استراحت کنه
شام رسیدیم پیش مامان دریا و بابادریا اینها (مامان و بابای باباحمیدم )
ما چند روز اونجا بودیم رشت هم رفتیم پیش عمو مرتضی
چندبار دریا رفتیم و شنا کردیم لیلا کوه و پارک و دیوشل و لاهیجان و... رفتیم
سه شنبه بطرف مشهد برگشتیم
تو راه برگشتن رفتیم جنگل نور من و مامان و بابا اسب سواری کردیم
مامانم سه دور باسرعت ولی من وبابام هرکدوم فقط یک دور آخه اسب سواری بلد نبودیم
بعد رفتیم قائمشهر و دایی حسن و نسیم جون رو هم برداشتیم و بطرف مشهد اومدیم
راه برگشت همش هوا بارونی بود
راستی یادم رفت بگم شمال پشه زیاد داشت با اینکه شبها تو پشه بند می خوابیدیم ولی بازم مارو نیش میزدن
نهار رو رفتیم عباس آباد بهشهر تو استان گلستان خیلی خیلی قشنگ بود بالای بالای یک کوه بلند که با ماشیم می رفتیم یک دریاچه بود که مردم توش قایق سواری می کردند
بابام گفت فرصت نداریم بریم قایق سواری باید زود می رسیدیم مشهد
من از ساعت ۹ شب دیگه خوابیدم
فردا صبح که تو مشهد بیدار شده بودم فهمیدم که موقعی که من خواب بودم ساعت ۱۲ شب دایی حسن داشته رانندگی میکرده همه تو ماشین خوابشون برده بودن اونم یک لحظه می خوابه و ماشینمون می خوره با سرعت به جدول وسط جاده و کم مونده بوده اتفاق بدی برامون بیفته ولی خداروشکر زود ماشین رو کنترل کرده بوده و ما سالم موندیم ما ساعت یک نصفه شب رسیدیم مشهد .
این سفر بغیر از خرابی ماشین تو رفتنها و تصادفش در برگشت همش خوب بود و حسابی خوش گذشت
یک ماهه دیگه هم دوباره می خوایم بریم
راستی بابا برام همونطوری که قول داده بود یک پلی استیشن یا سونی خرید آخه معدلم بیست شد و شاگرد اول شدم
مامانم هم منو برد کلاس شنا با کلاس ژیمناستیک ثبت نام کرد که از اولهای تیر کلاسهام شروع می شه
تو پست بعدی یک عالمه عکس میگذارم و اون خبری هم که میخواستم بدم هم از تو عکسهام میبینین
خیلی خوش گذشت
ایشاالله بعدا خاطراتم با عکسامو براتون میزارم
یک خبر هم دارم که بعدا بهتون میگم
خداحافظ
خیلی خوشحالم
الان بابا از شرکت اومده تو اتاق استراحت می کنه
من وسایلم رو آماده کردم مایو هم برداشتم تا تو دریا شنا کنم ![]()
دیگه تا یک هفته وبلاگ نمینویسم دلم برای همه تنگ میشه ![]()
یک عکس من و بابام در رامسر مال یازده ماهگیمه براتون می ذارم ببینین چقدر ناز بودم :

اینم یک عکس دیگه از کوچولوییهام یازده ماهه هستم اونم تو شماله :

۳تا بودن ۳تا هم شلوغ نبودن.بانک ملی بانک سپه آخریش هم بانک کشاورزی![]()
بعدازظهر با بابا رفتیم ماشینمون رو برای مسافرت سرویس کنیم ![]()
ماشینو بردیم کارواش روغنشو عوض کردیم ![]()
بابا برام شیر کاکائو با کیک با شکلات بزرگ عسلی خرید ![]()
بابا الان خوابیده ![]()
مامان مریض شده داره تو آشپزخونه شام می خوره ![]()
۱شعر:
شیر تا می خوای مفیده.مانند برف سفیده.کامل تراز این غذا ماندیم تاحالا.شیر بخوریم سیر میشیم .
قوی و پر زور می شیم هرگز مریض نمی شیم.![]()
چند تا عکس از قبلن که کوچیک تر بودم



اینم یک عکس از دیبا دوستم عکس ماله ۳ سال پیشه دیبا اومده بود خونمون

اولین بار که تنهایی حموم رفتم

من دیشب به تولد دیبا رفتم
دیبا همونی است که کنار پل فلکه پارک یک سال عکسشو بزرگ زده بودند برای تبلیغات لواشک های ایران چاشنی آخه تپل مپل و خوشگله دیبا ۶ ساله شد امسال میره مدرسه ما با هم تو مهدکودک پارت لاستیک بودیم
او دیشب به من یک بادبادک خیلی بزرگ و کتاب قصه داد
شب که شد ساعت ۱۰ بابا حمید اومد دنبالم با هم رفتیم عروسی رحمان
تو عروسی همه بچه ها دنبال من می دویدند و می خواستند بادکنکم رو بترکونند
من دیشب غزل رو ندیدم آخه وقتی من رسیدم اون خوابیده بود
امروز صبح دایی حسن بادبادکم رو پربادتر کرد به گردنم بست من داشتم راه می رفتم یک دفعه باصدای بلند ترکید ما همه ترسیدیم
امشب هوس کردم برم خونه مامانی بابابزرگ بخوابم اونا ساعت ۸ مییان دنبالم بریم مهمونی بعد بریم خونه اونا
الان یکرب به هشته
من خیلی خاطره از سه سالگیم دارم می خوام اوناروبنویسم چندتا از عکسهای کوچولوییم رو هم بزارم
یک خاطره : ما از مسافرت داشتیم می اومدیم با ماشین بابابزرگم کنار میدان تلویزیون بودیم نزدیکهای خونمون من گفتم تازه به مشهد رسیدیم ![]()
مامانم اصلا این خاطره منو یادش نمییاد ولی من یادمه
تموم شد باید برم لباس بپوشم الان مامانی میاد
می خوام مسواکم رو هم بردارم
ببخشید که چند روز نیومدم آخه امتحان داشتم
امروز آخرین امتحانم یعنی ریاضی رو دادم
دیروز امتحان دیکته داشتم خیلی آسون بود
خوشحالم که مدرسه ام تمام شده است
امروز با مامانی رفتیم خرید او هندوانه و کاهو خرید من کمکش کردم تا بارهارو بیاره
چند شب پیش خونه مامانی تولد زنمو نسیم بود غزل هم اومده بود ما باهم رقصیدیم
من می خوام تابستون برم کلاس شنا با زبان

این منم تو حیاط مدرسه دارم کیم می خورم
روز جشن آخر سالمونه روز ۳۱ اردیبهشت
اینم یک عکس از من و محمد مهدی سادات دوستم :

یک عکس با خانم کاهانی
آخرین روز مدرسه کلاس اول

اینم یک عکس از من و محمد جواد بهترین دوستم و علی کلالی ( شر ترین بچه کلاس )
چشمش هم خورده به کله ولی زاده و سیاه شده :

