تبليغاتX
خاطرات رسا -

سلام

من دیشب به تولد دیبا رفتم

دیبا همونی است که کنار پل فلکه پارک یک سال عکسشو بزرگ زده بودند برای تبلیغات لواشک های ایران چاشنی آخه تپل مپل و خوشگله  دیبا ۶ ساله شد امسال میره مدرسه ما با هم تو مهدکودک پارت لاستیک بودیم

او دیشب به من یک بادبادک خیلی بزرگ و کتاب قصه داد

شب که شد ساعت ۱۰ بابا حمید اومد دنبالم با هم رفتیم عروسی رحمان

تو عروسی همه بچه ها دنبال من می دویدند و می خواستند بادکنکم رو بترکونند

من دیشب غزل رو ندیدم آخه وقتی من رسیدم اون خوابیده بود

امروز صبح دایی حسن بادبادکم رو پربادتر کرد به گردنم بست من داشتم راه می رفتم یک دفعه باصدای بلند ترکید ما همه ترسیدیم

امشب هوس کردم برم خونه مامانی بابابزرگ بخوابم اونا ساعت ۸ مییان دنبالم بریم مهمونی بعد بریم خونه اونا

الان یکرب به هشته

من خیلی خاطره از سه سالگیم دارم می خوام اوناروبنویسم چندتا از عکسهای کوچولوییم رو هم بزارم

یک خاطره : ما از مسافرت داشتیم می اومدیم با ماشین بابابزرگم کنار میدان تلویزیون بودیم نزدیکهای خونمون من گفتم تازه به مشهد رسیدیم

مامانم اصلا این خاطره منو یادش نمییاد ولی من یادمه

تموم شد باید برم لباس بپوشم الان مامانی میاد

می خوام مسواکم رو هم بردارم

 

نوشته شده توسط رسا علیزاده در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 20:50 | لینک ثابت |
 
business article